المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
356
مروج الذهب ( فارسى )
و زبانهاى ديگر نيز تغيير يافته است و خدا بهتر داند . دفينهها و بناهاى مصر و ذخاير شاهان و ديگر اقوامى كه در مصر بودهاند و به زمين سپردهاند و تا روزگار ما آن را مطلب گويند اخبار عجيب دارد كه همه را در كتابهاى سابق خود آوردهايم . از جمله عجايب اخبار دفينهها حكايتى است كه يحيى بن بكير نقل كرده گويد عبد العزيز بن مروان از جانب برادر خود عبد الملك بن مروان حكومت مصر داشت و مردى بدعوى نصيحت و خير انديشى پيش وى آمد و چون پرسيد نصيحت و خيرانديشى او چيست ؟ گفت « زير فلان گنبد گنجى بزرگ هست » عبد - العزيز گفت « نشان راستى اين سخن چيست ؟ » گفت : « اگر كمى حفر كنيم سنگ فرشى از مرمر و سنگ سپيد نمودار شود آنگاه در نتيجه حفارى به جائى ميرسيم كه بايد يك در مسى را بكنيم كه زير آن يك ستون طلا است و بالاى ستون نيز خروسى از طلاست و دو چشم ياقوت دارد كه با خراج دنيا برابر است و بالهاى خروس را بياقوت و زمرد مرصع كردهاند ، و پنجههاى آن بر لوحههاى طلاست كه بالاى ستون است عبد العزيز بفرمود تا هزار دينار براى مخارج و دستمزد حفاران و كارگران به او دادند در آنجا تپهاى بزرگ بود و حفرهاى بزرگ در زمين بكندند و نشانههائى كه مذكور افتاد از سنگ سپيد و مرمر نمودار شد و عبد العزيز به كار علاقمند تر شد و خرج را بيشتر كرد و مردان فراوان بر گماشت تا در كار حفارى به جائى رسيدند كه سر خروس نمودار شد و از برق ياقوت چشمان خروس و درخشندگى و نور آن پرتوى بزرگ چون برق جهنده فروزان شد آنگاه بالهاى نمودار شد سپس پنجهها نمودار شد و دور ستون ساختمانهائى از سنگ خاره و سنگ سپيد بود با راهروها و طاقها كه زير آن درهاى بسته بود و از درون آن مجسمهها و صورت اشخاص به چشم مىخورد و از هر گونه صورت و طلا نمودار بود با چهرههاى سنگى سر پوشيده كه بستونهاى طلا بسته بود . 407